الاغ لاغر مردنی 3

نمی خوام بگم آدم مقدسی هستم ولی واقعا وقتی خانم زندی با اون لباس تنگ و چسبون و آرایشش میاد به سمت من حالم بد میشه. یکی نیست بهش بگه لامصب تو که شوهر داری چرا مراعات نمی کنی؟
من بدبخت مجبورم نفقه بدم و مسکن تهیه کنم تو برای چندر غاز هر روزی میای تو این شرکت برای چی؟ حالا می خوای بیای بیا ولی یه رحمی هم به من بدبخت بکن. حس بدی دارم حتی فکر گناه و چشم بد نسبت به زن شوهر داشته باشم. اون مث خواهرم. ولی یه روز و دو روز نیست چه قدر چشمام رو درویش کنم. خیال لاکردار دست بردار نیست تصور این خانومو هر چی پاک می کنم دوباره یه تصویر دیگه می سازه.
بابای فلان فلان شده منم زود ازدواج کرده هر چی بهش می خوام بفهمونم که زندگی مجردی سخته میگه چه سختی ای داره. مسؤولیتی نداری و آزادی. یکی بهش نیست بگه بابا ظاهرا آزادم و ذهن و فکر و قلبم اسیر خیالات است. شهوت وقتی شعله بکشه مثل آتیش میشه هر چی آب بی خیالی هم روش بریزی فایده نداره شعله ورتر میشه.
اون روز دیگه زدم به سیم آخر و حیا میارو کنار گذاشتم. یه طوری باید به بابا و مامان می گفتم که یه فکری به حالم کنند و شرایط ازدواجم را فراهم. ظهر پنج شنبه بود سفره که جمع شد اجازه ای گرفتم و با احترام گفتم کمی لم بدم بعد داشتم با خنده و شرم می گفتم خلاصه از من گفتن اگه من گناهی کردم مسؤولیتش با شما….هنوز کلامم منعقد نشده بود که مامان گفت: تو و گناه؟!
پسر تو نون حلال خوردی و من شیر حلال بهت دادم خدا رو شکر از این بابت خیالم راحت راحته. بابا رفت تو فکر و زل زد یه گوشه خونه. تو دلم گفتم بالاخره هر چی باشه این همجنس منه. می فهمه چی میگم و این دور زمونه سخته پاک زندگی کنی و….داشتم تو ذهنم تحلیل می کردم که بابا سرم داد زد:
پسر تو حیای نمی کنی؟! چه طوری این حرف از دهنت بیرون اومد و بعد با ادا و تمسخر حرفای منو تقلید وار تکرار کرد: اگه من گناهی کردم مسؤولیتش با شما…………. لااله الاالله نه شرمی نه حیایی!

ادامه داره...