داستان: الاغ لاغر مردنی (دواج موقت جوانان مجرد) 1

الاغ لاغر مردنی
(ازدواج موقت جوانان مجرد)
نویسنده: محمد حسین قدیری

با صدای مهیبی از جا پریدم. وقتی به خودم اومد مانند فردی که به هوش آمده باشد دور و برم را برانداز کردم چهره تاری را می دیدم و کلمات مبهمی از او می شنیدم. گیج و منگ بودم آقای رضایی، مدیر شرکت، بود. مثل اسفندی که از روی آتش بجهد از جا پریدم و گفتم: ب ب ب ببخشید.
آقای رضایی گفت: معلوم هست کجایی؟ چته؟ عاشقی؟! این روزها پاک حواسی برات نمونده.
خ خ خ خیلی خیلی ببخشید قو قو قول میدم سرم تو کارم باشه و د د دفعه آخرم...
هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت: مرد حسابی چند بار صدات زدم جواب ندادی فریاد زدم جواب ندادی با مشت زدم روی میز تازه به خودت اومدی
می ترسم می ترسم حساب کتاب های شرکت به هم بریزه و کلی ضرر کنیم.
خانم باریک اندام که همچین اندام قلمی هم نداشت واسطه شد و گفت:
جناب مدیر ببخشید من خودم اینجا هستم و کمکش می کنم کارها ردیف بشه خون خودتونو کثیف نکنین....
وای خدای من! چه جوری بگم خانم محترم من هرچی بدبختی دارم به خاطر توست. وقتی صِدام میزنه آقا مهندس و مـــــــهــــــــنـــــــــدس رو میکشه و موج تو صداش می انداخت زلزله 9 ریشتری تو وجودم پدید میاد و موجی می شم.
با اشاره دست بهش فهموندم که شما بروید خودم ی خاکی برسرم می کنم. اون بنده خدا هم قسم خورده بود هر طوری شده بهم کمک کنه.
به بهونه گشتن تو کمد میزم یواش یواش خودم رو پایین کشوندم و زیر چشمی زیر میز رو نگاه می کردم ببینم از اونجا میره یا نه.
بالاخره شرش کنده شد. روی صندلی نشستم هنوز بوی ادکلن خانم زندی دور و بر میزم بود بلند شدم پنجره ها را باز کردم و پرونده ای از روی میز برداشتم مانند باد بزن حرکت می دادم تا هوا به جریان بیفته و بوی ادکن از آنجا برود. تو حال و هوای خودم بودم که آقای رضای مانند جن دم اتاق ظاهر شد مثل مجسمه ابوالهل هل شدم و بعد شروع کردم باد خودم را زدن حالا کی؟ تو چله زمستون. آقای رضایی سری تکون داد و نفس عمیقی کشید و رفت.
سه شده بود.
مونده بودم این همه گندی که زدم را چه طوری درست کنم


ادامه دارد...