خود شناسی
مجری : دکتر منصوری لاریجانی
میهمان : استاد غلامحسین ابراهیمی دینانی
درخود شناسی خیلی حرفها است که وقتی آدم خودش را بشناسد .اساس عرفان هم همین کلمه است خود شناسی. واین حدیث معروف که من عرفه نفسه فقد عرفه ربه اشاره به همین مطلب است.حتی برخی از بزرگان اهل معرفت یک تفسیری از این حدیث کرده اند که کسی که خود را شناخت خدا را می شناسد تعلیق بر محال است چون شناختن خود محال است شناختن خدا محال است. می خواهند بگویند که آدم خودش را نمی تواند بشناسد. بعضی ها همین را گفتند.
البته به یک معنی هم درست است وبه یک معنی هم درست نیست.
اگر منظور از شناختن خود شناخت حصولی است مثل این که چیزهای دیگر را با مفهوم می شناسید ما این میز را با مفهومش می شناسیم. تنها چیزی که از طریق مفهوم و قائده نمی توانیم بشناسیم همان چیزی که حکمای ما علم حصولی می گویند صورت به مفهوم خود آن است. من خودم را به مفهوم نمی توانم بشناسم. هر مفهومی از خودم دارم من هرلحظه یک من هستم هر لحظه تغییر می کنم و بنابراین من دیگری هستم. ضمن این که یک من ثابتی دارم. و تصوراتی ممکن است از خودم داشته باشم. تصور من خود من نیست. تصور من خود من است. اما خود من که آن خیلی سخت است به آن رسیدن. خود من را از طریق حضور می شود بشناسید. نه از طریق حصول با مفهوم با تصویر با تخیل و حتی با تعقل.
شما مفاهیم ریاضی و فلسفی را با تعقل می توانید بشناسید. تنها چیزی که نه محسوس است و نه متخیل است با تعقل هم در نمی آید خود من است. اگر بتوانم به مقام حضورم برسم که خیلی سخت است تنبه می خواهد و سلوک. آن وقت خودم را شناختم. بعضی ها در سند این حدیث شک کردند که من عرفه نفسه فقد عرفه ربه.سندی گفتن ندارد. آن کلام قدسی است حالا اگر سند هم نداشته باشد. اسنادی دارد حالا بعضی ها گفتند که حالا ممکن است سندی معتبر نداشته باشد. حتی اگر این حدیث سند نداشته باشد معتبر است برای این که عکس نقیض یک آیه شریفه است .
شما می دانید طبق قواعد منطقی هر چیزی که خودش صادق باشد عکس نقیض آن هم صادق است. حالا این عکس نقیض آیه ای است که می فرماید گروهی خدا را فراموش کردند چون خدا را فراموش کردند خود را فراموش کردند.حالا این آیه را که خدا را چون فراموش کردند خودشان به فراموشی کشیده شدند عکس نقیضش کن.
عکس نقیضش این است که اگر کسی خودش را بشناسد خدا را می شناسد.
پس معرفت نفس اساس معرفت حق تبارک و تعالی است.
همین طورکه خدا وقتی که محب است وانسان محبوب است واز آن طرف معلوم است. خدا یک جایی فرموده است یحبهم و درآیه دیگر فرموده اعلم ما لا تعلمون. یعنی درانسان چیزی می دانم که شما فرشتگان نمی دانید. انسان وقتی که وارد وادی محبت نسبت به حق می شود این محبتش فرع معرفت است .انسان نسبت به حق معرفت ندارد محبت هم نمی تواند داشته باشد.اصلا تقریبا نامعقول است بی معرفت.محبت تابع معرفت است . و دراینجاست که انعکاس محبوبی انسان محبی است وانعکاس معلوم بودن انسان نسبت به حق عالم بودن است وانسان باید بکوشد همان گونه معلوم خدا است نسبت به حق عالم باشد وعارف باشد. معلوم بودن ما نسبت به حق خداوند با چه علمی ما را می دانست با علم حصولی؟ باعلم مفهوم؟ حضوراً. ما هم ازهمان سنخ باید نسبت به حق تبارک وتعالی معرفت پیدا کنیم. همان طور که ما معلوم حضوری حق هستیم ومعلوم حضوری حق هستیم.باید عارف به علم حضوری وعاشق به عشق حضوری نسبت به حق تبارک باشیم . اگر که کسی ادعا کند که من خدا را با مفهوم وتصورات وتخیلات واین مفاهیم معمولی . معرفت حق تعالی به همان حد که ما معلوم حضوری حق هستیم باید به علم حضوری نسبت به حق تعالی علم پیدا کنیم وآگاهی وراه سلوک وعرفان همین است. تفاوت عرفا با دیگر اندیشمندان جهان که حالا آنها متکلمین هستند یا فلاسفه همین است. عرفا کوششان این است که ازطریق حظوربه راه حق تبارک وتعالی بروند ودراین راه گام بردارند . یعنی به محضر حق برسند تا آنجایی که توانایی دارند بتوانند نسبت به حق تعالی آگاه بشوند. این اگاهی حضوری شرایط دارد ومقدمات دارد.
مقدمه اول آن گذشتن ازخودخواهی است.
کارشناس دکتر اسماعیل منصوری لاریجانی:
شما همانطور که محبوبیت را ازلی می دانید علم راهم ازلی می دانید. ولی ما می بینیم که خداوند درمحبت یعنی تحلی حبی خودش این یکسان همه موجودات را فراگرفته.اما درعلم این طورنیست یعنی مقتضای محبت احساس می شود غیر ازعلم باشد. چون به هرحال انسان برسد به این ازلیت محبوبی که همان بحث محبت محبی است.
ابراهیمی دینانی:
این شکلی نیست که محبت غیر ازعلم است شکی نیست که عشق غیر ازعقل است واین که تردیدی نیست.اما آیا می شود محبی بدون معرفت ،بدون آگاهی محبت معنی دارد.؟ اگر خداوند محبت را افاضه می کند آگاهی هم افاضه خداوند است وهیچ فرقی نمی کند یعنی وقتی که ما می گوییم ازلی دومرتبه این پیش نیاید ،انسان ازلی نیست ،عین ثابت او ازلی است یعنی افاضه ازلی است ومفاض ازلی نیست . ما یک خودی داریم ویک هویت مثلا می گویند هویت فلان شخص چیست. هویت وخودی چه فرقی می کند؟معمولا شما ازهویت شخص خودی شخص را می فهمید اگر هویت شخص را بخواهید بشناسید حالا چند ویژگی دارد هویت شخص درشناسنامه وچیزهایی که در زندگی او بوده.این درواقع خودی او است اما درواقع بین خودی هویت یک فرقی است وهردو درست است .هویت شخص خودی شخص است اما فرقش اززمین تا آسمان است . خودی من وهویت من . من خودم مادامی که درقید خود هستم. اما این کلمه هویت ساخته شده از هو است . آنجایی که من درعین منم من نیستم.به حکم این که افاضه حق هستم هویت دارم . عاشق حق یعنی عارف حق.نمی شود بدون عرفان عاشق بود. اما یک وقتی این عاشق معشوق را برای خودش می خواهد هرعاشقی حتی درعشق مجازی.عاشق معشوق دارد اما چون نیک بنگرد که آیا این معشوق را برای خودش می خواهد یا خودش را برای معشوق. اگر عاشق معشوق را برای خود می خواهد ومعشوق برای من این خود رامی خواهد درواقع معشوق را نخواسته خود را خواسته به واسطه معشوق .کسی که معشوق را برای خود می خواهد پس خود را می خواهد به واسطه معشوق.معشوق را واسطه کرده برای خود خواهی خودش.یک نظر این است که او را می خواهد اینجاست که خودی هویت می شود. اینجاست که خود بودن هویت می شود واینجاست که انا هویت می شود .عاشق بودن یعنی هویت عاشقانه داشتن یعنی تجلی معشوق یعنی خودی من فنا بشود برای معشوق. دراین مسئله عشق که عرفای ما وحتی شعرای ما حتی شعرای عارف وغیر عارف تمثیل ها گفتند وبه عبارات مختلف بیان کردند شاید گل وبلبل گفتند وامثال ذلک ، بهترین تمثیل پروانه وشمع باشد.اما تمثیل پروانه شمع به عشق حقیقی نزدیک تر است.پروانه هم عاشق شمع است . البته این سمبلیک است. این جذبه ای که نور برای پروانه دارد ما عالم راانسانی تفسیر می کنیم. ما عالم را اساساً حق داریم که عالم را انسانی تفسیر کنیم.جز این نمی توانیم بکنیم.این کششی که نور نسبت به پروانه دارد وپروانه می رود ومی سوزد آنجایی که پروانه دراثر آتش که معشوق او است سوخت این دیگه پروانه خودش نیست.یعنی خودی فنا می شود.انسانی که عشق به حق دارد دراین محبت سوخته می شود وجز معشوق که حق است باقی نمی ماند.انانیت باید این وسط گم شود. اگر انانیت باقی بماند این عشق حقیقی نیست.
کارشناس:اگر ما اصالت را به عشق دهیم اینجا نقش انسان چیست؟
ابراهیمی دینانی:
این مسئله که آیا اصالت به عشق است باعشق است وعاشق ومعشوق دو تجلی ازعشق هستند یا اصالت با معشوق است وعاشق وعشق یک حالت بینابین یک مسئله مهم حتی فلسفی است وعرفانی. و خواجه احمد غزالی دو گونه درکتاب صحبت کرده. دریک جایی اصالت را به عشق داده وحتی عشق را جوهر وذات دانسته وگفته عشق ذات است وعاشق ومعشوق دوتجلی و دوجلوه ازعشق هستند. درجای دیگری می گوید که اگر روح ذات است عشق صفت لاینفک او عشق است. روح آدمی صفت اصلی او عشق است. اینجا عشق صفت دانسته شده. کسی که قهرمان این بحث است میر سید شریف است. او می گوید که ذات درمشتق ماخوذ نیست.او می گوید که وقتی که میگوییم ضارب که سیقه اسم فاعل است یک ذاتی است که ضرب است.یک ذاتی است مضروب است.یک مضروبی است ویک ضربی.مرحوم میرسید شریف گفته که نخیر اصلا زید نمی زند.حسن ضارب است که نمی زند ضرب می زند وحسن به ضرب متصف است. ما می گوییم حسن به ضرب متصف است واو می گوید ضرب به حسن متصف است.
مرحوم خواجه احمد غزالی که از راه های مختلف درباره عشق صحبت می کند یک جایی یک حرف قشنگی زده بود این که حقیقت عشق درواژه عشق مزمر است.حالا واژه عشق راتحلیل کرده خیلی زیبا.اینها هنر ادبی به کار برده خواجه احمدغزالی که می گوید حقیقت عشق درواژه عشق مزمر است .واژه عشق را تعریف کرده به سه حرف .یکی ع یکی ش ویکی ق .حالا حقیقت عشق دراین سه حرف مزمر است. آمده ع وش را با هم جمع کرده شده عُش .عش یعنی آشیانه.یعنی پناهگاه. ق را هم اشا ره به قلب گرفته می گوید که عشق آشیانه قلب است. آنجا که قلب همه اش را عشق فرا بگیرد یعنی عشق تمامش به قلب داده شود آنجایی که همه قلب عالم را محبت وعشق فرا بگیرد آن وقت عشق ظاهر میشود.
کارشناس:
در ذیل آیه بحبهم ویحبون، جناب ملاصدرا تعبیر زیبایی دارد .که اینجا همه خود خداست وجهان هم بهانه ای بوده است و دنبال خودش می کشد و حتی یک نقدی هم به افرادی دارد که می آیند انسان را فقط آینه می دانند که عشق درآن تعبیه شده.ایشان معتقد است که یحبهم ویحبون عشق طرفینی است یعنی جاده عشق یک طرفه نیست که جناب مولوی هم همین نظر را دارد می فرماید دلبران را دل اسیر بی دلان جمله معشوقان جمع عاشقان هرکه عاشق دیدی اش معشوق دان کو به نسبت است هم این وهم آن تشنگان درآب جویند درجهان آب هم جوید عالم تشنگان. این تشنه نیست که دنبال چشمه چشمه می گردد چشمه هم منتظر لب تشنه است . یعنی یک دیالوگ وگفتگویی بین عاشق ومعشوق برقرار است . ابراهیمی دینانی: کاملا معلوم است که دو طرفه است .شما خودتان می گویید عاشق ومعشوق.اگر عاشق ومعشوق نگوییدکه اصلا عشق معنی ندارد. عاشق معشوق می خواهد وعاشق هم معشوق می خواهد. هیچ عاشقی بدون معشوق اصلاً معنی ندارد. اما این دو طرف فرق دارد اضافه مقولی نیست.اگر اضافه مقولی بدانیم کار مشکل است .اصلا آن وقت نه عاشق به معشوق باج می دهد نه معشوق به عاشق .یعنی مثل دو طرف نسبت هستند .مثلا بایع ومشتری به هم باج نمی دهند. البته عشق اول ازمعشوق سر می زند .اگر حسنی نباشد وآن معشوق نباشد عاشق که هیچ وقت عاشق نمی شود. اگر هیچ معشوقی نباشد عاشق خود به خود عاشق نمی شود.والبته عاشق هم نباشد معشوق بدون عاشق می ماند. این طرفینی را ما باید حفظ کنیم. خواجه احمد غزالی می گوید که ما یک باید داریم ویک نباید یک بود داریم ویک نبود آن که بوده است می شود به آن بود داد؟ بود که بود را قبول نمی کند وآن که نابود است نابود است وبود را نمی فهمد. شخصی که نادان است ولی علم را قبول می کند اما شخصی که نادان است ونادان است که نادان است.اگر جاهل به جهل بسیط است که نمی داند ولی یاد می گیرد اما اگر جاهل است وبه جهل خود جاهل است وتوهم دانایی دارد این چیزی یاد نمی گیرد. یکی ازبزرگان گفته است که این جهل نیست که مانع علم است آدم جاهل هیچ وقت ضدعلم نیست.آدم جاهل ،جاهل است اما علم می آموزد. آن ها که عالم شدند اول جاهل بودند وبعد علم آموختند. آن چه که ضد علم است توهم علم است. کسی که متوهم علم است یعنی توهم می کند که علم دارد نمی آموزد. افاضه وقتی به چیزی می شود که آن قابلیت فقط باشد . چیزی که است نمی شود به آن افاضه کرد.