داستان واقعی: شب تار جدایی / قسمت10 (پایان: جدایی ملیکا از هادی)
چند روز بعد، هادی تماس گرفت. حال و حوصله اونو نداشتم. احساس عشق و تنفر بهش داشتم و این احساس منو کلافه میکرد. بعد از چند بار قطع کردن گوشی، با التماس و خواهش او به عذرخواهی و حرفاش گوش دادم گفت: «واقعا نمیتونم شما رو برا زندگی پیش مامانم که براتون زندانه ببرم. چه فرقی میکنه تو هم مث مامانم برام عزیزی، ولی نمیتونم بیش از این خرد شدنتو ببینم و زخم زبونای مادرم بهت رو بشنوم. از سویی هم نمیتونم از مادرم دل بکنم و تنها رهاش کنم. اون غیر من امیدی نداره، باید بگردیم و راه حلی پیدا کنیم. من که واقعاً دیگه عقلم به جایی قد نمیده. نذار تو شطرنج زندگی کیش و مات بشیم. اگه راهی پیدا کردی خبرم کن.»
او خدا حافظی کرد و من ماههاست که نتونستم این معادله چند مجهولیو حل کنم. هادی اما چه زود فاتحه این عشقو خوند. چندین بار خواستم بهش بفهمونم که سهم زیادتری برای این مشکل برای خودش در نظر بگیره. ولی هر راهی هم پیشنهاد میداد به بن بستی میرسیدیم تا این که تصمیم گرفتیم رضایت مامانشو فراهم کنیم.
با همه تلاشهایی که کردیم؛ با اصرار و التماسامون نتونستیم، دل سخت اون زنو نرم کنیم. به حرف هیچ ریش سفید و معتمدی گوش نداد که نداد. دلم ازش اون قدر تیره شده بود که واقعاً نمیتونستم با خواهش و التماس عشقم، هادی، یک ساعتم مامانشو تحمل کنم. قصه زندگی مشترکم با هادی شده بود توبه گرگی که علاجش مرگه و آخر شد آنچه که نباید.
اگر چه تو عشق هادی به خودم لحظهای تردید نداشتم و واقعاً از دل و جان منو دوست داشت ولی عشق هادی گیاهی بود که بیشتر از این که در من ریشه داشته باشد در مادرش ریشه داشت؛ با او زنده بود و بی او مرده. گویی نوزادی بود که هنوز بند نافش قطع نشده بود. این شعر حکایت او بود:
سبز سبزم ریشه دارم
من درختی استوارم
من این درخت سبز رو میخواستم، اما بدون ریشه. میدونستم این درخت اگه بدون ریشه باشه خیلی زود میخشکه. به خاطر عشقم ازش کنار کشیدم. کنار کشیدم تا نشاط تازگیاش از بین نره. سال هاست از هادی جدا شدهام، اما هنوز نتونستهام قاب خاطراتمونو از مهمان خانه دلم بردارم و قاب دیگری رو به جاش نصب کنم. پذیرش مردی به جای هادی خیانت بود به اون مرد. چرا که قلبم پر شده بود از هادی. به هم قول دادیم برا کمک به خودمون تا آخر عمر برا هم دعا کنیم و دیگه بهم تماس نگیریم. نمیدانم شادی فراغ روی گلی بلبل را به این روز درآورده که هر روز نغمه خوان است.
شایدم حق با مشاور باشه؛ یعنی حکایت تلخ ما، داستان فردیه که قبل از کندن چاه منارو دزدیده بود.
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا می نگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
پایان داستان