داستان واقعی: شب تار جدایی / قسمت4
دو ماه با این وضعیت به سر بردم، تا اینکه روزی از شرکت بهم تماس گرفتند و خواستند که برا تسویه حساب برم شرکت. بعد از مدتی آس و پاسی این خبر مث آب خنکی بود رو جگری سوختهام.
وقتی رفتم شرکت آقای احمدی رو دیدم. خیلی تحویلم گرفت. از کارم راضی بود و گفت: «تا حالا نتونستم برا شرکتم فردی خبره و امین مثل خودتون پیدا کنم. خوشحال میشم برنامه ریزی کنید و هر طوری که شده به کارتون برگردید منم تا جایی که بتونم کمکتون میدم تا به خاطر دوری مسیر اذیت نشین.»
علت اصلی انصراف از شرکت دوری زیاد راه خونه بود، اما وقتی هیولای بیکاری و بیمعنابودن زندگی رو دوباره تصور میکردم که سراغم میاد بیاختیار از پیشنهاد او استقبال کردم و دوباره کارم رو تو شرکت جدید شروع کردم.
زندگیم همچون ایام سال در نوسان خشکی و شادابی بود، و این بار زندگی به من لبخند زد و روی خوششو نشون داد.
راهم دور بود، بنابراین هر طور بود صبح زود خودمو به شرکت میرسوندم و دیر وقت به خونه برمیگشتم. نمیخواستم سابقه خوب و موقعیت مثبتم با تأخیر نزد آقای احمدی خراب بشه و از دستم ناراضی بشه. ولی به هرحال او از خستگیها و تأخیرم متوجه شد که به خودم فشار زیادی میارم.
آقای احمدی بارها دیده بود که در محیط کار نشاط قبلی رو ندارم، منو به دفترش فرا خواند و گفت: «راستش شما نشاط زیادی در مححل کار ندارین و برخی از همکاران و ارباب رجوعها ازتون گله میکنن. مشکلی دارین؟ کار این جا که با کار قبلی تون فرقی نکرده؟!»
با شرم بهشون گفتم: « نه اتفاقا از لطف شما ممنونم و همیشه تو خونه ذکر خیرتون هست. واقعیت اینه که مسیر به شرکت بد مسیره. ماشینم ندارم. مجبورم کله سحر از خواب پاشم و شبا هم دیر میرسم خونه. زود خسته میشم. مدتیه که خواب درستی و حسابی نرفتم.
آقای احمدی تأملی کرد و گفت: «نمیخوام نیروی لایق و خوبی مث شما رو از دست بدم. تا همین الانشم با نبود شما متضرر شدهایم. کمی راهم دیر میشه ولی ایرادی نداره صبحا ساعت شش و نیم، میدون وحدت که نزدیک خونه تون باشین.»
هر چه اصرار کردم که خودشو به خاطر من به زحمت نیندازه فایده نداشت. خودم هم برایم سخت بود با جوانی تنها سوار ماشینش شوم. شرم و حیای او در روابطمان و نگرانی و ترس از دست دادن کارم سبب شد که پیشنهادشو پذیرم.
چند روز اول، از لحظه سوار شدن تا رسیدن به شرکت، به جز سلام و احوالپرسی هنگام سوار شدن، و تشکر من وقت پیاده شدن حرفی نمیزدیم. بعد برخی روزا درباره کار صحبتایی مطرح میشد.
کمی ارتباطمون با هم عادی شده بود. جوون فعال، بانشاط، باتدبیر و عاقبتاندیش و خوش اخلاقی بود حس مثبتی از ایشون در وجودم جوونه زد و برخورد و ارتباط روزانه ما اون جوونه رو رشد میداد. دل به دل راه داشت منم خوب میفهمیدم که او هم همین حس مثبتو به من داره. بالاخره روزی با خجالت و لکنت سر صحبتو باز کرد و گفت: « را...را....راستش مـ ... مـ... مدتیه که ذهنم به شما مشغوله. من مجردم. شما رو هم خوب شناختهام تو ارتباط کاری میخواستم ازتون خواستگاری کنم. ولی چون تجربه ندارم نمیدونستم چی بگم بالاخر دلو زدم به دریا و گفتم آخرش چه. حالا اگه بد گفتم یا بدونه مقدمه دارم میگم به خانمی خودتون ببخشین، باهام ازدواج میکنید؟
ادامه داره