مِیْ کرد نه وی (ماسمالیزیشن و پایان نامه نویسی)

مِیْ کرد نه وی
(ماسمالیزیشن و پایان‌نامه‌نویسی)
محمدحسین قدیری
کمتر خانواده‌ای است این روزها درگیر استرس‌های پایان‌نامه‌نویسی در حوزه یا دانشگاه نباشد داستان زیر...خب، بهتر است با هم بخوانیم: ... و بالاخره موضوع تصویب شد. آخه همه اساتید اعتراف داشتند که چون موضوع مهم است نیاز است، چندین جلسه درباره آن گفت‌وگو کنند. خیلی خوشحال بودم، امروز موضوع پایان‌نامه تصویب، استاد راهنما معین و استاد مشاور مشخص شده‌بود. نخواستم داغی انگیزه‌ام به سردی بگرایید. هم ‌آن‌جا بعد از جلسه یک راست سراغ استاد راهنمایم رفتم تا نکاتی از او سئوال کنم.
استاد با عجله از اتاق بیرون رفت و من دوان دوان به دنبالش می‌رفتم تا به در بسته آسانسور رسیدیم. با خودم گفتم: «مگر ای آسانسور تو مدد کنی ما را.» استاد ابتدا زورکی لبخندی به من و دیگر دانشجویان و دانش‌پژوهان زد و بعد به ساعتش نگاهی کرد و از بین جمعیت خود را به درب رساند. من هم دنبال او جلو رفتم. شروع کرد بدون منطق خاصی همه دکمه‌ها را می‌فشرد و به سازنده آن آسانسور دعا می‌کرد طوری که اجدادشان در قبر می‌لرزیدند.
با غرولند استاد جرأت نکردم حرفی بزنم، مگر این‌که با ترس و لرز بگویم: «شُـ شُـ شماره همراه‌تونو لطف کنید... .»
در همین حین درِ آسانسور باز شد. یک نفر بیشتر جا نداشت. دانش‌پژوهان و دانشجویان مؤدبانه تعارف کردند و نوبت را به استاد دادند و او هم بالفور گفت: «ببخشید دو ساعت دیگه ارومیه تدریس دارم و ممکنه به پروازم نرسم.»
با عجله سوار شد. همین‌طور که درِ آسانسور داشت بسته می‌شد. گفتم: «اُس اُس استاد! شماره‌تونو... ؟!»
استاد گفت: « چرا زودتر نگفتی الان وقت شماره گرفتنه شماره منو یاد داشت کن.»
این جا دقت و سرعت عمل خیلی مهم بود، ولی متاسفانه، نه من در تگزاس زندگی کرده بودم که مثل هفت‌تیرکشان کابویی‌ سرعت عمل داشته باشم و نه دوره خاصی را برای این کار گذرانده بودم. با این حال، با سرعت خواستم خودکار را از کیفم بیرون بکشم که در آسانسور کم‌کم خورشید چهره استاد را از من مخفی کرد. قسمتی از صدای استاد با فشار به بیرون رسید: منتظر چی هستی؟! یادداشت کن ....09124.


نمی‌دانستم صدای استاد از طبقه پایین به بالا می‌آمد یا از طبقه بالا به پایین؟ این مهم نبود. چیزی که در آن لحظه اهمیت داشت این بود که او داشت شماره‌اش را با صدای بلند می‌‌گفت. من چیزی به جز صدایی مبهم نمی‌شنیدم با دقت همان شماره مبهم در دفترچه یادداشت حافظه کوتاه مدتم ثبت کردم و با تکرار، آن شماره تا حافظه بلند مدتم هل دادم. افرادی که با من بیرون آسانسور بودند، هر کدام یک خودکار دستشان بود و به من تعارف می‌کردند که شماره را یادداشت کنم خودکار آن فردی را که از همه جذاب‌تر بود گرفتم کلاسورم را باز کردم تا شماره استاد راهنما را یاداشت کنم. برای پایان‌نامه‌نویسی شماره استاد راهنما حیاتی است و بدون آن یعنی غواصی کف اقیانوس یا فضانوردی روی سقف آسمان، بدون کپسول اکسیژن؛ یعنی خواندن فاتحه فارغ یا بی‌خیال التحصیلی. وقتی خواستم شماره را یادداشت کنم. هرچه‌قدر فکر کردم ادامه شماره یادم نیامد. حاضران دم آسانسور خواستند کمکم کنند، ولی عجیب بود هر کدام چیزی می‌گفت متفاوت از دیگری.


وای خدای من! معلوم نبود کدام‌یک به واقع مطابقت دارد، ولی یک‌کدام به احتمال زیاد باید درست باشد. آن وقت آن‌جا راه حلی به ذهنم نمی‌رسید؛ سرم گیج می‌رفت و احساس گرگرفتگی و خفگی داشتم. از بین راه‌هایی که افراد ارائه دادند یکی را از همه جامع‌تر و واقع‌بینانه‌تر بود: «هر ده شماره را یاد داشت کن و شب هر ده تا رو با قانون احتمالات امتحان کن.»
راه حل خوبی بود همه تأیید کردن و من خوشحال هر ده شماره رو به اضافه شماره خودم یاداشت کردم و با عجله از پله‌ها پایین رفتم تا دم درب ورودی او را ببینم دیر شده بود و سرویس مخصوص او را از دانشگاه بیرون برده بود. ناچاره به همان شماره که پل ارتباطی‌ام با استاد بود دلم را خوش کردم. شماره‌ها داخل کیفم گذاشتم. من به خاطر این گوهر گرانقدر در شهر احساس امنیت نمی‌کردم. هرگاه کسی به من نگاه می‌کرد با خود می‌گفتم نکند قصد دارد کیفم را بزند الان که با خودم فکر می‌کنم به آنها حق می‌دهم؛ کیفم را طوری به سینه‌ام چسبانده بودم که گویی میلیاردها یورو یا دلار پول با خودم حمل می‌کنم. بعد از یاداشت شماره‌های احتمالی با خوشحالی نشستم و یکایک شماره‌ها را امتحان کردم، برخی می‌گفتند اشتباه است و برخی هم چیزهایی نثارم کردم که لائق خودشان بود و نمی‌توانم از شرم این‌جا بنویسیم.


روزی با التماس آدرس منزل استاد را از بخش آموزش گرفتم، بعد از یکی دو ساعت به آن منزل که در شهرکی بود رسیدم. آدرس اشتباه بود. بله، راه را عوضی رفته‌بودم. خسته و کوفته در جا میخکوب شدم آه از نهادم بلند شد خواستم به زمین و زمان بد و بیراه بگویم که چهره بابام را روی مانتور تخیلم دیدم مثل همیشه لبخند بر لب داشت و گفت: «مرد باش پسرم! آدم راه رو عوضی بِره بهتر از اینه که عوضی راه بِره.»


خواستم با بابام درد و دل کنم با صدای بوق ماشینی به خودم آمدم. دقیقا روبه‌روی در پارکینک ایشان ایستاده بودم. خدا خیرش بدهد گفت: «کجا می‌خوای بری بیا بالا تا یه جایی می‌رسونمت.»
انگاری روان‌شناس بود می‌گفت همین که نگاهم به چهره خسته‌ات افتاد یاد آفتاب‌گردان‌هایم ‌افتادم که گاهی به‌ خاطر کم‌آبی پلاسیده می‌شوند. تو خیالات خودم بودم که با صدای بم ایشان به خودم آمدم: «شرمنده بیشتر از این نمی‌تونم بِبرمت؛ مسیرم بیرون شهره. گاو داری دارم اینم کارتمه اگه شیر تازه خواستی در خدمتم.»
عجیب بود تا منزل به این فکر بودم که یعنی می‌شود کسی که درس نخوانده و با گاو سروکار دارد از نظر رفتار انسانی و آشنایی با روحیات آدم‌ها از برخی اساتید دانشگاه هم دقیق‌تر باشند؟!
بالاخره یک شب در عالَم رویا آن عالِم( استاد راهنما) را دیدم از استاد شماره‌اش را پرسیدم. گفت: «با روی کارآمدن رئیس جمهور جدید منم «خطم» رو عوض کردم.» خواستم شماره جدید را بگیرم که زنگ ساعتم برای نماز صبح به صدا درآمد ناخودآگاه این شعر را زمزمه کردم و برخاستم:


دوش وقت سحر از غصه نجاتم ندادند

  و ندرآن ظلمت شب آب حیاتم ندادند
نه مبارک سحری بود و نه فرخنده شبی

  آن شب نحس که آن تازه براتم ندادند

باید فکر کرد
دو ماه از تصویب موضوعم گذشته، اما هنوز نتوانسته‌ام با استاد قرار بگذارم. از همه پژوهش‌کچلان و پژوهش‌موداران که احتمال می‌دادم استاد را بشناسند آدرس او را گرفتم ولی هرگاه به پژوهشگاه‌ یا آموزشگاهی می‌رسیدم یا رفته بود، یا در شُرف رفتن بود یا در حال رفتن و یا «در رفتن» بود. آموزش عالی فکر کنم از اجنه هم کمک می‌گیرد، چون استاد شده‌بود جن و ما بسم‌الله. البته این شوخی بود. نباید به خلق الله گمان بد داشت، مگر یک استاد چه قدر ظرفیت دارد. راهنمایی یا داوری کردن 15 پایان‌نامه از دانشگاه‌های بسته و آزاد شوخی بردار نیست آن هم با این حقوق. حق‌الزحمتی که برای این نوع کارهای سخت به ایشان می‌دهند ناچیز است.
خب، یکی از علل فرار مخ‌ها همین است. شاید نمی‌توانند ببینند این‌قدر اساتید... ببخشید پاک گیج شده‌ام خوب شد گوینده تلویزیون نشده‌ام وگرنه آبرویِ... . بله داشتم می‌گفتم شاید نمی‌توانند ببینند دانشجویان پژوهش را با ماست‌بندی هم‌عرض می‌بینند.

مدیر گروه ما موقع تصویب موضوع پایان‌نامه به من گفت: «شماها هنوز وارد گود پژوهش نشده‌اید، قطعا امسال هم با این پایان‌نامه نمی‌فهمی که امثال این استادان راهنما و مشاور چه سرمایه‌هایی هستند و چه زحمت‌هایی برای این مرز و بوم‌ می‌کشند، پژوهش خمره رنگ‌رزی نیست و کاری است بس طاقت فرسا و دقیق.»
این تازه قسمتی از تلاش این اساتید است تدریس، پروژه‌ها و خالیژه‌ها، زن [یا زن‌ها]‌ و بچه‌ها و... . خدایا یعنی می‌شود من هم نان حلال برای خانواده‌ام با کد جبین و عرق ید ببخشید با کدیمین و عرق جبین به‌دست آورم. می‌ترسم با حسرت بمیرم که:


نه شکوفه‌ای، نه برگی، نه ثمر، نه سایه دارم

همه حیرتم که دهقان به چه کار کشت ما را!

 


نقش استاد راهنما در تحصیل دانشجو?????? | طرفداری

نکته بین
می‌ترسم که این اساتید پرکار نیز مانند دانشمندان انرژی هسته‌ای ترور شوند. ای کاش دولت تدبیری کند و برایشان محافظ قرار می‌داد. یخچال و کامپیوتر این روزها محافظ دارند توقع زیادی نیست برای چنین اساتیدی هم محافظ بگذاریم. ما فقط وقتی این اندیشمندان را از دست می‌دهیم حسرت می‌خوریم در حالی که عقلای عالم اعتراف دارند که پیشگیری مقدم بر درمان است و علاج واقعه را باید قبل از وقوع کرد. من هم قصدا دارم هرروز برایشان صدقه بدهم و گاهی اسفند دود کنم و وأنْ یَکاد فراز.
دیشب خواب می‌دیدم از نردبان موفقیت مثل استاد راهنما، پنج تا پله، پنج پله بالا می‌رفتم که بابام صدا زد:


«پاشو، پاشو ساعتت زنگ زد بیدار نشدی، نمازت قضا نشه!»
وقتی بابام تکونم داد گمان کردم از نردبان موفقیت دارم می‌افتم چنان دادی زدم که بابام دو متر سی پنج سانتی‌متر و سه دهم میلی‌متر پرید هنوز هم جای سر بابام به سقف مانده. وقتی بلند شدم با خود تصمیم گرفتم از علوم غریبه رمل، جفر، سحر و جن‌گیری برای یافتن استاد راهنما کمک بگیرم. به همین خاطر از پدر پول مَشتی تقاضا کردم و قسمش دادم به روح باباجون جدم حاج ‌ماشاالله، که اهل کرامات هم بوده، نپرسد برای چه می‌خواهم.


با هر جان کندنی بود چندین بار استاد راهنما را زیارت کردم در مجموع فهمیدم باید مثل فوتبالیست‌ها که داد می‌زنند «خودتی ها برو» عمل کنم و امیدی به «هدایت» و «ارشاد» این استاد راهنما نداشته‌باشم. گاهی شیطان وسوسه‌ام می‌کرد پولی جور کنم و پایان‌نامه‌ای بخرم و شرّ را کوتاه کنم، ولی وجدانم از من قهر می‌کرد. به هرحال با زحمت زیاد پایان‌نامه را تا آخر با تلاش و مشورت با دانشجویان دیگر مدیریت کردم تا این‌که روز دفاع شد و چهره مهتابی استاد، آفتابی.


تهْ انجام، به خاطر قوی بودن پایان‌نامه‌ام، داور به استاد راهنما تبریک گفت. برخی حضار برایش کف زدن و عده‌ای کبوتر صلوات هوا کردند. وقتی دوستم رضا را ردیف دوم بین حضار دیدم اشک در چشمانم حلقه زد. به یاد پایان‌نامه رضا افتادم و نارضایتی داور است، استاد راهنما و مشاور هم یک آن، استراتژی خود را تغییر دادند و با داور هم‌دست و هم‌داستان شدند و تمام کاسه کوزه‌ها را سر دوستم خرد کردند. ناخودآگاه حافظه‌ام شعری فراخوانی کرد و سریع آن را به عنوان حسن ختام آخرین صفحه پاورپوینت گزارشم از پایان‌نامه نوشتم تا اساتید و حضار هنگام پذیرایی لبخند بزنند و بخورند و بخوانند و بر صفحه ذهن بنگارند:


نکـند دانـــا مســتی، نخـورد عـاقـل مـی 

در ره مسـتی هــرگـز ننــهد دانــــا پـی
چه خوری چیزی کـز خـوردن آن چیز تـو را     

نی چـون سـرو نماید به مثل سـرو چو نی
گـر کنی بخشش گویند که مـی کرد نـه او  

  ور کنی عـربده گویند که او کرد نـه مــی

 

یک ماه بعد
استاد راهنما، باتواضع تماس گرفت و تأکید کرد: «از نظر پژوهشی در مقاله پایان‌نامه باید اول نام استاد راهنما (دکتر آسوده)، بعد استاد مشاور( دکتر راحت‌گزین) و سپس خودتان( دانشجو زحمکتش) را بیاورید. متأسفانه خیلی‌ها در کشور این نکته علمی را نمی‌دانند.»
پایانِ‌نامه
ارادتمند تمام پژوهشگران واقعی
م. ح دل‌سوخته
منبع کتاب شوخ طبعی های طلبگی، محمد حسین قدیری، ص143

 

https://rasekhoon.net/_files/userfiles//news/1394/Farsi/117/Bargozari/shukhtabei1.jpg