داستان: «نامه یک بنّا به دخترش» 2
مشغول کار شدیم ، چند رگ سقف زدم.کار خوب پیش می رفت.ته دلم احساس رضایت داشتم که ناگهان این بار هم چند ردیف سقفی که زدم ، فرو ریخت. استاد که صدای آن را شنید ، خود را سریع به آن جا رساند وگفت: کسی طوریش شده؟ بعد نفس عمیقی کشید و به من گفت: این بار چه گلی کاشتی؟!
گفتم باور کن این بار به آجرها آب دادم.
استاد یکی از آجرها را برداشت و گفت: معلوم است که این آجرها دوام نمی آورند و با گچها و آجرهای دیگرکلاف و درگیر نمی شوند؛ بیچاره ها از زور آب خفه شدند. نزدیک من آمد و با محبت دستش را به شانه من زد و گفت: اگر می خواهی استاد خوبی بشوی، باید ظرافت های این حرفه را از من شکار کنی تا زودتر به هدف برسی. چون مثل بچه ام دوستت دارم و برایم عزیزی ، به مناسبت این اتفاق، یک درس زندگی به عنوان یک هدیه معنوی به تو می دهم؛ در تربیت فرزند باید فوق العاده مراقب باشی. با سنگ و آجر و مصالح، سر وکار نداری، با یک انسان که هدیه و امانت خداوند به توست، روبرو هستی. از همین شکست امروزت درس بگیر! بعد یک آجر غبارآلود در دست راست و یک آجر سیراب شده در دست چپ گرفت. به این دو آجر خوب نگاه کنید.در حالی که دست راست را جلو آورده بود گفت: افرادی که در محبت فرزندان خود خشک و بی محبت هستند، مانند این آجر هستند. بعد آجری که در دست چپش بود را نشان داد و گفت: آنهایی که فرزندان خود را غرق در محبت می کنند، مانند این آجرهای سیراب هستند.
خب حاصل تربیت هر دو گروه چیست؟ همان گونه که این آجرهای غبارآلود و سیراب، به گچ نمی چسبند و درگیر نمی شوند، فرزندان این دو گروه نیز در روابط پیوندشان با دیگران دچار مشکل می شود.
پی نوشت :
??محمدحسین قدیری، ماهنامه خانه خوبان، ش 37.