داستان واقعی مشاوره ای / هدیه گرگ / قسمت سیزدهم

لحظه شماری می کردم که اونو جایی گیرش بیارم. تا این که برای چوب جمع کردن از ما دور شد و به سمت جنگل رفت. منم به بهونه تمشک جمع کردن ابتدا مسیر دیگری را رفتم و به تدریج به سمت جمشید رفتم. تا این که گیرش آوردم. نگاهشو از من میدزدید. بهش گفتم هیچ معلومه چته؟! جمشید سرم داد زد دیونه رفتارات و نگاهات به من همه چیزو خراب میکنه. عادی نیست خودتو کنترل کن. این سفرم از روی نادونی تو مجبور شدم بیام و اصرار مهسا. شروع کردبه شکستن شاخه ای که پیدا کرده بود. از پشت لباسشو کشیدم که برنامشو برای زندگی مشترک بگه و جوابمو بده. سرم داد زد که لباسشو رها کنم. از این که این قدر تلخ جوابمو میداد ناراحت شدم لباسشو بیشتر کشیدم چندتا دکمه اش پرید و جای #دکمه هاش جر خورد. چوبی که دستش بود را زمین انداخت و گفت دیونه برو از اینجا مهسا حس ششمش قویه. همه چیز لو میره.
هنوز سخن جمشید تموم نشده بود که مهسا گریه کنان سمتم اومد و گفت تو دیگه چرا؟ تو زندگیم کم بدبختی دارم؟!! تو دیگه از کدوم گوری سر و کله ات تو زندگیم پیدا شده؟ مچم را از دست مهسا کشیدم و گفتم. جمشید خودش عقل و #شعور داره مجبور به انتخاب نیست شاید نخواد با تو زندگ...
جمشید اجازه نداد حرفمو بزنم و گفت: خفه خفه ....
مهسا ببین ببین چه طوری میخواد زندگی من و تو را مث زندگی #نکبتی خودش خراب کنه....بعد چوبی را که شکسته بود از روی زمین برداشت و گفت: برو برو تا کاری دست تو و خودم ندادم. راستی راستی چه فکر کردی. به مهسا داستان ارتباط تلگرامی خودمون گفتم: تاحالا ندیده بودم کسی این قدر راحت دروغ بگه. جمشید از ابراز عشقش به حرفی نزد و گوشیشو داد به مهسا و گفت بخون پیام ها رو. ببین من چه کردم. گناه من اینه که دلم سوخت و خواستم به زندگیش برگرده تو ی پیام عشقی از من میبینی مهسا؟
برو برو مینو خانم. تو هیچ #تعهدی برا شوهرت قائل نیستی من زنم نداشتم گه می خوردم طوق توی بی آبرو رو گردنم بیندازم.

قصر آروزهام فرو ریخت. درختای جنگل دور سرم چرخیدن. فشارم نوسان پیدا کرد و چیزی نفهمیدم. وقتی چشمامو باز کردم تو اورژانس بودم. مهسا از سیر تا پیاز اتفاقاتو برای رضا تعریف کرده بود. جمشید و رضا زد و خورد و کتک کاری کرده بودند ولی رضا که می دونست از زندگی با او دل خوشی نداشتم بیشتر سخنان جمشید را قبول کرده بود. جمشید با جنگ و مشاجره با مهسا سریع به شهر برگشته بود
از شرم ملافه را روی خودم کشیدم ای کاش می مردم و چنین روزی را نمیدیدم. جمشید با پدر سوخته بازی هایی که بلد بود جلوی باز شدن مسیر عشق به شوهرم را بسته بود. خر شده بودم و حرف مهسا باورم نشده بود که می گفت جمشید #تنوع طلبه و کارش اینه
ولی من چی؟! منم توله گرگ درونمو هر روزغذای هوس داده بودم. اونو چاق و وحشیش کرده بودم.
التماسم به رضا برای توبه و بازگشتم به زندگی فایده ای نداشت. بعد از بازگشت از سفر حالا این رضا بود که برای جدایی لحظه شماری می کرد و  سفت و سخت دنبال طلاق بود البته با منتی که بر سرم گذاشت او از خیانتم نزد خانواده ام هرگز لب باز نکرد و رسواترم نکرد.

تمام / 9/8/ 1396/

محمدحسین قدیری
کانال زندگی آرام.


https://t.me/zendegiearam110/4056