داستان واقعی مشاوره ای / هدیه گرگ / قسمت دوازدهم
رضا این قدر در قطب شمال احساس من سردی و خشکی و سوز را تجربه کرده بود که باورش نمیشد بخواهم تغییری کنم. کاملا مشخص بود با اکراه پاسخم را می داد آن هم با یک شکلک.
جمشید تشویقم می کرد که خسته نشوم و ادامه دهم.
چندین ماه دلگرمی های جمشید ادامه داشت.
خسته شده بودم
از دویدن ها و نرسیدن ها
از جستجوها و التماس ها و نیافتن ها
از ...
می خواستم تمامش کنم. جمشید که تا امروز درخواست دیدن #حضوری من را نمی کردم گفت باید ببینمت. برای رهایی از رودخانه پر فشار نگرانی و ناآرامی دنبال چیزی می گشتم که خودم را بالا بکشم.
به بهانه خرید بچه ها را منزل مادرم گذاشتم. چندین بار با جمشید گفتگو کردم. او مرد بود و روحیه مردانه اش به من کمک می کرد درک درستی از ذهنیات رضا پیدا کنم. رضا مانند ماشینی بود که بهم راه نمیداد و مسیر ورود به دلش را به رویم باز نمی کرد. از این کارش حرص و جوش می خوردم و حال خوبی نداشتم. ظرفیتم لبریز شده بود حال و حوصله بچه ها را نداشتم. در همین گیر و داد سعید بهانه می گرفت و مهلا بی قراری می کرد. حال خودمو نفهمیدم و حسابی سعیدو زدم و سر مهلا داد می کشیدم. رضا با سرعت به سمتم دوید هرگز دست بزن نداشت ولی ان طور که دستش را بلند کرد با خودم گفتم کتکه را خواهم خورد. نفس عمیقی کشید و لااله الااللهی گفت و مهلا را از بغلم بیرون کشید و منو هل داد. بعد گفت: بدبخت دلت از کجا پره؟ ای کاش پام شکسته بود و نمی آمدم خواستگاریت. مگه من شما رو زور کرده بودم. تو که ی دله نبودی غلط کردی با زندگی من بازی کردی. خدا از سر تقصیر هرکی بانی این وصلت بود.... آدم چی بگه که تف سر بالا نباشه. گناه من می دونی چیه؟ انسانیتمه. شرفمه. پدر و مادر تو فرقی با پدر و مادرم ندارن ولی اونا با زندگی من و تو بازی کردن و تو این بازی را این قدر ادامه دادی تا له و لورده ام کردی. اقتدارمو خرد کردی. داغون داعونم کردی ..می خوام برگردم ولی پاها و بدنم پر زخمه فکر می کنی با دو تا پیامک می تونی این زخم چرکین و #عفونی را خوب کنی. الانم می دونم فیلم بازی می کنی ولی اگه این فیلم از اول بازی می کردی شاید خودم باورت میشد و نقش خودتو برای زندگی می پذیرفتی و این قدر قلبم مجروح نمیشد ای کاش میشد قفسه سینمو چاک بزنم کنار ببینی با #عشقم به خودت چه کردی. مهلا و سعیدم زنگوله های پای تابوت منن. میگن بلوغ شرط ازدواج درسته ازدواج برای آدمای باشعور است نه من بی شعور که از قیافه تو تشخیص ندادم به دردم نمی خوری و سنگام وانکندم اول آشنایی.
من گریه می کردم و رضا گفت و گفت و گفت
داستان را از سیر تا پیام با گریه برای جمشید گفتم.
نمی دونم چرا جمشید شده بود سنگ صبورم. نمی دونم شاید از درد بی کسی بود. میگن: از درد ناعلاجی به گربه میگن خانم باجی
به درخواست جمشید جایی قرار گذاشتم وقتی آنجا رسیدم مثل همیشه سر قرار آماده بود. هوا سرد بود داخل ماشینش رفتم و اشاره کردم بخاری ماشینو روشن کنه.
از ترس این که مبادا آشنایی ما را ببیند از او خواستم که یواش یواش حرکت کند و توقف نکند. گرم صحبت بودم و گاهی گریه می کرد که متوجه شدم دم در ویلای فرشته خانم هستیم. برای عروسی جمشید این ویلا را دیده بودم. از این که از شهر دور شده بودیم امواج ترس و نگرانی پشت سد دلم متلاطم شده بود. جمشید که متوجه نگرانی ام شده بود تلاش می کرد منو آروم کنه.
با کنترل در را باز کرد. نمی دونم از بدبختی خودم بود یا از ترس #رسوایی با یک مرد غریبه در ویلا و یا احساس خیانت. زدم زیر گریه. گریه کردم و گریه.
از ماشین پیاده شدیم.
جمشید اول دستامو گرفت. گفت: گریه کن آروم میشی. بعد منو تو #آغوشش گرفت و اشکامو پا دستش پاک کرد.
چشمای جمشیدم پر اشک شده بود. از این که می دیدم این قدر بدبختم که مردی برام گریه می کنه توده حس بدبختی ام مثل بهمن بزرگ و بزرگتر می شد و بغضم متورم تر. بالاخره بغضم ترکید.
داخل ویلا رفتم. شومینه را روشن کرد و قهوه ای با تشریفات خاصش دم کرد.
بعد از نوشیدن قهوه جمشید گفت: متوجه هستم نگرانی و هی به ساعت نگاه می کنی پاشو باید زود بریم. نگران نباش زندگیتو مثل قوری چینی خرد و تکه تکه شده ولی کمکت میدم بچسبونیش.
ادامه داره...
https://t.me/zendegiearam110/4032