هدیه گرگ/ قسمت هفتم


از درب که خارج شدیم روبه روی در زهره دختر عموم را دیدم. تازه از #ماشین پیاده شده بود. با او و شوهرش آقا مجید احوال پرسی کردم. زهره وقتی فهمید دارم منزل میریم به شوهرش گفت که منو به منزلمان برساند، با جمشید سلام و تعارف کرد و به او گفت مجید آمادس نیازی نیست شما زحمت بکشید. من که از خدا می خواستم از شر جمشید نجات پیدا کنم به شوهرش گفتم: به آقا مجید گفتم ببخشید زحمت میدم و سریع سوار شدم. تو راه مهلا بی قراری می کرد. از مجید نزدیک یه سوپری توقف کنم و به رغم اصرار او خودم رفتم و یک بطری آب خریدم.
مجید انگاری می خواست چیزی بگه. وقتی تو آینه نگاه می کردم می دیدم نگاهشو از من می دزده. داشتیم به خونه نزدیک میشدیم که مجید گفت راستش خسته بودم اگه ننه ام هم می خواست جایی برسونمش این کار را این وقت نمی کردم. دیدم جمشید می خواد برسوندت خودم اومد. سر بسته بگم جمشید نمی تونه چشماشو #درویش کنه. هر وقت باهاش جایی رفتیم واقعا ازش دلخور شدم. اینو گفتم که مراقب باشی. البته بین خودم باشه.
من که دل پری از جمشید داشتم و انگاری تو جزیره ای که بودم قایق نجاتی یافته بودم. ازش تشکر کردم و گفتم: ممنون از تذکرتون. خودمم سخته کلا با نامحرم جایی برم. ولی شما حسابتون جداست عمو اکبرم خیلی از شما تعریف می کنه.
مجید با حجب و حیا سرشو پایین انداخت و گفت: نظر لطفشونه.

از این که مجید به من #غیرت داشت خیلی حس خوبی درونم احساس می کردم. مجید داشت دم خونه دور می زد که گفت: ی نکته ای ...
بعد جلوی در ایستاد تا پیاده بشم. با تعجب بهش گفتم: ببخشید انگاری چیزی می خواستید بگید. حمید گفت به آقا رضا سلام گرم منو برسونید.
گفتم بزرگتونو می رسونم
تشکر کردم خواستم در ماشینو به هم بزنم که گفت: ببخشید شنیدم با شوهرتون اختلاف دارید سالهاست دو دادگاه کار می کنم. ی تجربه دارم و اون این که مرد معتادم باشه نقش #سگه گله رو داره. گرگ #جرأت نمیکنه شبیخون بزنه ولی وای به روزی که سایه این سگ از گله کم بشه اون وقت گرگان زیادی در کمین هستن. البته تو مثال #مناقشه نیست، ولی وقتی زنی نشون میده از شوهرش حس خوبی نداره مردای بیگانه بی حیا جسور میشن و طمع میکنن. امیدوارم که ...
بعد سکوت کرد و گفت: نمی دونم...به هر حال با چنگ و دندون از زندگیتون مراقبت کنید. مشکلی دارید با شوهرت گفتگو کن حل نشد برید پیش مشاوره خوب نشد....اون وقت دیگه چاره ای نیست...اسلامم طلاقو بد میدونه و منفورترین طلاق ولی بالاخره اگر سرطان بخواد انسانو از پای دربیاره عضو رو قطع میکنن. برای همین ی سوره قرآن طلاقه.
# دو جویبار اشک از چشمام جاری شدن. مهلا که منو دید زد زیر گریه. به مجید گفتم: ممنون برامون دعا کنید. بعد در ماشین را بستم به طرف منزل آمدم.
ادامه داره


 


https://t.me/zendegiearam110/4032