هدیه گرگ / قسمت 5


گاهی آدم یه مثلی می شنوی، ولی ممکنه تو عمل حس و لمسش نکرده باشی. با تمام وجودم گاو پیشونی سفید شدن را حس می‌کردم.
وقتی کسی می خواست منو به زندگی امیدوار کنه ازم می پرسید مشکل رضا چیه؟سؤال بسیار سختی بود. هرچه می گفتم نمی تونستم به مشکل اشاره کنم. دروغ چرا؟!! واقعیت این بود که رضا برای اثبات عشقش بهم واقعا کم نمیذاشت. مشکل من با خودم بود که از اول زندگی را تلخ شروع کردم. شما اگر عاشق استخرم باشید اگه بی هوا یا به اجبار کسی هلت بده تو استخر حداقل اون موقع حس خوشایندی نخواهی داشت. منو تو این زندگی #هل داده بودند.
وقتی سعد هشت ساله شد. من چندین بار برای طلاق اقدام کردم. رضا دیگه کاسه #صبرش لبریز شده بود. برای اولین بار بهم گفت: بگو دیگه چه مرگته. بگو که از قیافه شوهرت خوشت نمیاد. بگو چشم و فکرت به کسی مشغوله وگرنه چی برات کم گذاشتم.
حرفای رضا خیلی برام تلخ بود من ذهنم به کسی مشغول نبود ولی بهش حق میدادم. فقط قسمش میدادم که هرچی بهم داده رو پس بگیره مهریه ام را هم نده ولی منو #طلاق بده. با پا درمیونی بزرگترها اسارت من در زندان زندگی با رضا تمدید شد. بعد از اون مامانم پیوسته تو گوشم می خوند که یه بچه دیگه میتونه منو به زندگی دلگرم کنه. میگن آدم غریق به هر خس وخاشاکی چنگ میزنه بلکه نجات پیدا کنه. تصمیم را گرفتم و چیزی نگذشت که باردار شدم. صفحات کتاب زندگی ام را تند تند ورق می زدم شاید آخر #شاهنامه کارم شیرین و خوش باشه. مهلا به دنیا اومد. رضا جونش بود و مهلا. حسودیم میشد این قدر رضا قربون صدقه #مهلا می‌رفت نه برای این که با من سرد باشه. من از استقامت رضا تعجب می کنم آخه من سرد بودم و او حسابی گرم با این حال در هدیه عشق و ابراز محبتش بهم خساستی نداشت هرچند این روزا به بهانه های مختلفی می خواستم کمتر با من باشه. حسودیم برای این بود که این در پرونده #خاطراتم چنین عشق پدر- دختری جاش خالی بود.
روزی مامانم می خواست آش بپزه. همه رو دعوت کرده بود. خونشون حسابی شلوغ بود. نوه عموم، #جمشید، که مهمان عموم بود با عمو اکبر منزل مامانم اینا آمده بود. وقتی مهلا را دید حسابی ذوقشو کرد. اونو از من گرفت و بغل کرد. خیلی تو بغلش بود گاهی بی قراری می کرد ولی با حوصله اونو گرفت تا ما به کارمون برسیم. وقتی کارم تموم شد رفتم بچه را از بغلش بگیرم. همین طور که بچه رو داشتم می گرفتم از زیر دستمو لمس کرد و نگاهشو تو چشمام دوخت. انگاری #فیلم زندگیم رو آهسته کرده بودند. گرفتن بچه انگاری دو ساعت برام طول کشید. اولین باری بود که تا سن 27سالگی دستم به مرد #غریبه ای می خورد و غریبه ای دستمو لمس می کرد. خودمو به #خنگی زدم و سریع بچه رو گرفتم و از تیر رس او خودمو گم و گور کردم. تو دلم هرچه فحش و ناسزا بود نثارش کردم...

 

ادامه داره